ღ••.ღ پاتوق دل ما ღ••.ღ
[جایی در پشت ذهنت،به خاطر بسپارکه اثرانگشت خداوندبرهمه چیزهست]
باسلام
خدمت شمادوستان خوبم ازاين به بعددروبلاگ انسان منتظرشماهستم. Ensannnn.blogfa.com همسرم، ای شــــاه قلبم ******* تــویی مـــرهم دل من ****** ((تو تمــوم آرزومی
******* بگو وقــت تلخ گریه ******* بنویس رو سقف خونه ******* ((تو تــموم آرزومی شعربرگرفته ازوبلاگ شعرواحساس محفل ساکت غم خوردن
نیست حاصلش تن به جزا دادن
و افسوردن نیست زندگی خوردن و
خوابیدن نیست زندگی جنبش و
جاری شدن است از تماشاگاهه آغاز
حیات تا به جای که خدا میداند
(( ای همیشه ماندنی ، آمدنت را خوش آمد می گویم)) آن که عشق را آفریده ، هر نامی که می خواهد داشته
باشد ... من با تمام وجود ستایشش می کنم و سر بر سجده
نهاده می پرستمش ...... تو با هر آیینی که هستی به عشق می خوانمت تا قدرت
خالق را در آن ببینی و تسلیمش شوی.... که این است
اوج عشق و ایمان.................................................................................... باران بشدت میبارید و مرد در جاده اتومبیل
میراند ، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به
سمت بيرون منحرف شد، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکا داخل گل ولای
گیر کرد و راننده هر چه سعی کرد نتونست آن را از گل بیرون بکشه به
ناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و به سمت مزرعه مجاور دوید و
در زد . کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد به آرومی اومد
دم در و بازش کرد راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست
کمک کرد . پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که
: " بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه . " لذا
با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور بانوي اطهر، از همه سرتر، خوش
آمدي اي، لالهي حيدر، دختر زهرا غنچهي طاها، شد متولد، زينب
كبري، افضلِ زنها، اسيرِ غمها، آمده يار حسينِ تنها دختِ ولايت، آمده آيت، تا حَسَنين را، كند
حمايت، تمام عالم، فداي عشقت، كربلا و، شهرِ دمشقت
... ميلادبانوي نورورحمت
برشمادوستاي گلم
مباركباد.............................................................. اگه فکر میکنی خیلی مردی و یا
خودتو آدم حسابی میدونی حتما اگر تو را به جوایز نفیس بهشت
بشارت نمی دادند کدام را انتخاب می کردی؟! ؛ پیر مردی خانه جدیدی در نزدیكی دبیرستانی
خرید.یكی دوهفته اول،همه چیز به خوبی ودر آرامش پیش می رفت تا اینكه مدرسه ها باز شد.در اولین
روز مدرسه،پس از تعطیلی كلاس هاسه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و(در حالیكه بلند بلند با
هم حرف می زدند)هر چیزی را كه در خیابان افتاده بود شوت
می كردند و سر صدای عجیبی راه مینداختند.این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیر
مرد كاملاً
مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری كند... . روز
بعد كه مدرسه تعطیل شد،دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد وبه آنها گفت: بچه
ها شما خیای بامزه اید و من از اینكه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی
خوشحالم.من هم كه به سن شما بودم همین كار را میكردم. حالا
می خواهم لطفی درحق من بكنید.من روزی هزار تومان به هر كدام از شما می دهم كه بیایید
اینجا و همین كارها را بكنید.بچه ها خیلی خوشحال شدند
و به كارشان ادامه دادند؛تا آنكه چند روز بعد،... پیرمرد
دوباره به سراغشان آمد و گفت:ببینید بچه ها،متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من
اشتباه شده و من
نمی توانم روزی 100 تومان بیشتر به شما بدهم.از نظر شما اشكالی ندارد؟ بچه ها
گفتند 100 تومان؟!اگر فكر
می كنید كه ما برای روزی فقط 100 تومان حاضریم این همه نوشابه و چیزهای دیگر را
شوت كنیم،در اشتباهی.ما
نیستیم. از
آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد ... . (به
یاد داشته باشید كه جلو وزیدن باد را نمی توان گرفت،اما می توان در مقابل باد
آسیاب بادی ساخت) «انتخاب» دشوارترین لحظات برای انسان است.وقتی «لحظه ی انتخاب» فرا می رسد،وسوسه ها و تردید ها به سراغ تو می
آیند،وآن«جلوه»ای را كه در یك «برق معنویت» دیده ای،از نظر و نگاهت محو می سازند. «چگونه بودن» یكی از همین انتخاب های دشوار است. شخصیت تو گاهی در گرو همین تصمیم ها و برگزیدن هاست. این تویی كه خمیر مایه ی «هستی» خود را،با دو دستِ
«انتخاب» خویش،شكل می دهی و می سازی. یك شب،در خلوت خویش،رو به آیینه حقیقت بنشین وبا
خودت، تو مختاری؛پس ناچار باید انتخاب كنی.بزرگی آدم ها به
بزرگی این دیگه با خودِ توست،اما این را هم بدان كه انتخاب
تو همواره با توست، آنچه از روزگار بدست می آید با خنده نمی ماند و آنجه
از دست برود با گریه جبران نمیشود! فردا خورشید
طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم... يك قلب پاک از تمام معابد جهان زيباتر است.... روز رسانی وبلاگ را نداشته باشم که از این بابت عذر خواهی می کنم وچون نميتونم كنارشماباشم خيلي ناراحتم.............................................................................................................................. برام
دعاكنيد........................................................................................................................

همـدم خیال مـــــن باش
واسه نرگس های عاشق
معنی عاشــق شدن باش
تو شبای بــــی قراری
میشکنی فاصله مون و
با یه بوســـه ی اناری
تــو تمـــوم باور من
می نویسم روی قلبم
همسرم تاج سر من))
شونه هامو کم میاری
بگو آرومم تو هستی
غمی تو سینه نداری
ما پرسـتوهای عـشقیم
ما دو نیمـــه یه سیبیم
با همیم، معنای عشقیم
تو تمـــوم بــاور من
می نویسم روی قلبم
همسرم تاج سر من))

یادت
هست چگونه آرام آرام ازكوچه پس كوچه های دلم گذشتی و
پا
به كلبه ی كوچك احساسم نهادی؟
آمدی
و من مشتاقانه غنچه ها ی معطر مریم را به پایت ریختم و
در
خلوتی سبز تنهایی ام را به ضریح مقدس نگاهت گره زدم ؟
راستی!چه
روزها كه از تو با پیچك همسایه گفتم و چه شب ها به
بهانه
ی دیدن روی ماهت،نگاهم را راهی آسمان كردم!
چقدر
تصویر نجیب چشمانت را ، بر در و دیوار خیالم كشیدم و
سر
در آغوش مهرت گذاشتم و هق هق دلتنگی هم را در دامان
بلندت
رها كردم
بارها
پنجره ها را قسم دادم به وقت آمدنت دست مرا بگیرند كه
فقط
تو میدانی چقدر دلوا پس لحظه ی آمدنت بوده وچه غزل هایی
برای
استقبال از آبی نگاهت سروده ام وناگهان
تو
آمدی به زیبایی باران بهاری در غروب و من چقدر مشتاق آمدنت بودم
اونو
کشید بیرون تا راننده شکل و قیافه قاطر رو دید ، باورش نشد که این
حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه ، اما چه میشد کرد ، در اون شرایط سخت
به امتحانش میارزید با هم به كنار جاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست
و یه سردیگه اش رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطره و
سپس با زدن ضربه به پشت قاطر داد زد : یالا ، پل فردریک ،
هری تام ، فردریک تام
، هری پل .... یالا سعی تون رو بکنین ... آهان فقط یک
کم دیگه ، یه کم دیگه .... خوبه تونستین " راننده با
ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه
. با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در
حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد : " هنوزهم نمیتونم باور کنم که این
حیوون پیرتونسته باشه ، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است
، نکنه یه جادوئی در کاره " کشاورز پاسخ داد : "
ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست "اون کار رو کردم که این حیوون باور
کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی میکنه ، آخه میدونی قاطر من نابيناست.
اینو جواب بده...
و اگر تو را از سیخ داغ و سرب
گداخته نمی ترساندند
اگر روی زمین رهایت می
کردند،آزاد آزاد به حال خودت،
و تو را می گفتند ((هر کاری
خواستی بکن ،نه عذابت می دهیم
و نه جایزه ات))،در آن احوال
از میان دروغ و نیرنگ و تهمت
و دزدی و ناجونمردی و...و
صداقت و راستی و شرف و
انسانیت و ایثار و جوانمردی
و...
بی واسطه و بی ریا حرف بزن.تو كیستی؟چیستی؟كجایی؟
چه می كنی؟چگونه ای؟
انتخاب های آنهاست.تو می خواهی بزرگ باشی یا كوچك؟
تا ابد،تا همیشه!
| Design By : Night Melody |






